<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...یه روز بعدازظهر</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/</link>
<description>دست اخر کارمان به جایی میکشد که نصف شب به خودمان زنگ می زنیم تا ببینیم راستی راستی وجود داریم یا نه!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 25 Jun 2009 16:05:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>!...ELECTION AND RESUMPTION</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>آه ه ه!پستی بس طولانی نگاریده بودیم...اما...کاشف به عمل آمد که در هفت کلمه خلاصه کنیم نیکوتر می باشد همی...!!! :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وه!چه ایده ی ابلهانه ای بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیز شما...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن۱:ما خودمان را با انتخابات و حاشیه های اخیر آن(که ... در آن باد!)آبــــــــــــــــــــاد نموده ایم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲:آنچنان که می نماید هنوز زنده میباشیم!!!چه عجیب!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳:چه بگوییم دیگر؟ته کشیده ایم!اما دلمان برایتان چنان تــــــــنــــــــــگ است که...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 16:05:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!...MASOCHISM</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>ما بازگشتيم!

البته جاي خاصي نرفته بوديم!اما به هر حال بازگشتيم کلا همي!گاهي اوقات ديوانه ميشويم وختي نميدانيم چگونه بايد با اين انسانهاي رنگارنگ رفتار بنماييم!خوب ميدانيد؟با بعضي هايشان را تقريبا ميدانيم...

اما با بعضي هاي ديگرشان که عشق خوددرگيري و خود شکنجه گي(!) دارند واقعا نميدانيم چگونه رفتار کنيم.تازه با توجه به اين که خودمان نيز حال درست و حسابي نداريم!و کلا تفاوت زيادي با طرف مقابلمان نداريم!...تنها تفاوتمان اين است که دوستشان داريم.و افتخار ميکنيم که دوستشان داريم و اينا!

ميدانيد؟يک جايي يک ادم خوشحالي به اسم داستايفسکي نوشته بود جهنم رنج موجودي ست که توان دوست داشتن ندارد...راست ميگويند...ما از وقتي سعي نموديم که اين همه به غم و غصه هايمان فکر نکنيم و مشکلاتمان را پتک نکنيم و بر فرق سرمان بکوبيم و از خروس خوان صبح تا الهه ي شام به خاطر بدبختي ها و داشته ها و نداشته ها و هزار کوفت و زهرمار ديگر زانوي غم به بغل نگيريم و زار زار به حال زار خود نگرييم کشف و شهود نموديم که از شررهاي اين شعله هاي سوزان اندکي کاسته شده!

ما نميگوييم غم وغصه هايمان به درک و بيخيال و اينا.باور کنيد!اما حتي اگر ادم يک هويج را با تمام وجود دوست داشته باشد باور کنيد رنگهاي گه اين دنيا پررنگ تر ميشوند!يني ميخواهيم بگوييم قهوه ايشان زيباتر و درخشان تر ميشود!ميدانيد؟حداقل نگاه کردن به اش ادم را انقدرها هم کسل نميکند!

ولي اگر راهکار خوب و تازه اي داريد براي کساني که ميدانند راه و بيراهه کجاست و دلشان نميخواهد قدمي بردارند و هر چيزي که فکرش را بکنيد ميدانند و باز هم غمگين اند اينجانب بسي خرسند ميشويم اگر ما را اندکي راهنمايي بفرماييد!


با تشکر...


پ.ن:مطمئنم تو یخ زدی...
</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 16:04:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!...MoMo</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 515px; HEIGHT: 301px&quot; height=313 src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/Dear-User/My%20Documents/My%20Pictures/42-19356497_640.jpg&quot; width=554&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتي من هم مطمئن مي شم که ديگه هيچ چيز فايده نداره. نه حرف زدن در موردش به جايي مي رسه نه کاري از دستت بر مي ياد. بايد بشينين و همديگه رو نگاه کنين. غبار غمي که تو فضا پيچيده انقدر غليظه که نمي ذاره نفست در بياد. داري خفه مي شي. اما اون روبروت نشسته. خونسرد، آروم و انگار که چه خوب با همه چيز کنار اومده. و چه خوب پذيرفته که گريزي نيست پس بايد قوي باشه. چه محکم نشسته. و هنوز هم چقدر معقول و معتدله. و چقدر در اعتدال افراط مي کنه. و تو احساس مي کني که يه حرفي تو گلوته که داره خفه ت مي کنه. احساس مي کني که دلت مي خواد بپري رو ميز و داد بزني &quot;هي هي ! پاشو بيا از تو پادگان بيرون! پاشو بريم بازي کنيم! وقتشه که ديگه خودت رو ببخشي! وقتشه که از تبعيد برگردي&quot; اما اين کار رو نمي کني. چون اون انقدر محکم نشسته که نمي توني باور کني که هنوز اميدي هست.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 00:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...؟؟</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>ــ کسایی که دلشون میخواد بمیرن عاشق هم میشن؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ــ اینم یه استایله.شاید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 14:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...!BRING ME TO LIFE</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>خیلی وقت بود که نبودم...روزای خوبی نیست.البته کی میتونه بگه چی خوبه چی بد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی میتونه اخرشو برام تعریف کنه؟اخر همه چیزو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی ندای درونی ادم با این سکوت بی منطق دنیا رو به رو میشه پوچی به وجود میاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادم شریفی که تقلب نمیکنه بعد از دونستن این که زندگی به درد نمیخوره هنوزم میتونه به زندگی ادامه بده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این همه گسیختگی بین انسان و زندگی٬بین هنرپیشه و صحنه احساس پوچی به ادم میده و اونو به چه جاهایی که نمیکشونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا و همه ی مقدسات به همه ی کسایی که بهشون ایمان دارن کمک کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عشق به همه ی عاشقا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا میکنم همه ی کسایی که به این جا میرسن یه جوری با چنگ زدن به یه چیزی یا کسی ازش نجات پیدا کنن...با تمام وجودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:دلم برای همه تون خیلی خیلی تنگ شده بود.برای همه تون.خیلی زیاد.برای فانتازیو٬ارش٬لیمو بانو٬فهیمه٬ابستنیوس٬خاتون٬شیما٬تیتا٬پپلینو٬سارا٬ملپی٬افیون٬ساهاک٬تی تی٬ویولنیست٬گلادیاتور٬کارگر و همه ی دوستای واقعی ای که میشناسم و نمیشناسم...و برای تو!...دوستتون دارم.خیلی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 18:45:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...I SAW AN ANGEL</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;دیروز یکی دیگه هم رفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه به خودم میگم نباید انقد از خودم ضعف نشون بدم...همینطوری تند تند اشکام سرازیر میشه...اگه اینطوری باشه نمیتونم ادامه بدم...باید خیلی دل گنده تر از این بشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط ۳۵ سالش بود.خیلی خوشگل بود...از سینه به پایین سوخته بود...جزغاله شده بود...فقط صورت و گردن و بالای سینه و بازوهاش سالم بود...بوی بد گوشت سوخته تمام اتاقو برداشته بود...میتونستی استخوناشو از زیر پوستش ببینی...پوستش چروک خورده و پر از تاول چسبیده بود به استخوناش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چنان درد میکشید که مو به تن ادم سیخ میشد...چهره ی زنش انقدر اروم بود که انگار میخواست همه رو تسکین بده...با یه لباس محلی کنار تن سوخته ی شوهرش ایستاده بود و به پرستارا کمک میکرد...کرد بودن...اولین سفرشون بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از درد به خودش میپیچید و به همه فحش میداد...به پرستارا به زنش... زنش بهش میگفت:عاشق شنیدن صداتم...هرچی میخوای بگو...شنیدن صدات برام مثه یه مرهم میمونه رو تمام زخمام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه سعی میکردن زودتر کارشونو تموم کنن و از اون اتاق بزنن بیرون...نمیتونین تصور کنین چقدر غیر قابل تحمل بود...هر چقدر به زنش گفتن حداقل ۲ ساعت بخواب قبول نمیکرد...از بغل تخت شوهرش تکون نمیخورد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنش لگن میذاشت زیرش...برش میداشت و خالیش میکرد...میومد پیشونیشو میبوسید و صورتشو نوازش میکرد و با یه لبخند بهش میگفت:شنیدم وقتی خوب شدی میخوای بری زن بگیری!اره؟میخوای بری رو من هوو بیاری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یه هفته دووم اورد...دیشب جسدشو تحویل سردخونه دادن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 12:54:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...!!!BEEP AGAIN</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description> &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 540px; HEIGHT: 351px&quot; height=361 src=&quot;file:///C:/Documents%20and%20Settings/Dear-User/My%20Documents/My%20Pictures/JS_5-ExamsCarola-83_L.jpg&quot; width=549&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فک کنم به همه چی میشه از یه زاویه ی خوب نگا کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جز امتحان!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 07:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...THERE ISNT ANY WAY</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 487px; HEIGHT: 785px&quot; height=768 alt=&quot;Bald Lonely&quot; src=&quot;http://p.horm.org/images/000448_xujrd_9.jpg&quot; width=578&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی ها رو از زندگیم خارج کردم٬چون احساس نمی کردم در حال تغییر و تحول ان.                              &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکرار و رکودشون منو متوقف می کرد.پس ولشون کردم...                                                                &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما فکر می کنم تو امکان دیگه ای جز رشد کردن نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو نمی تونی تصمیم بگیری که رشد نکنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:آخ٬فانتازیوی عزیزم انگار یه سیخ داغ فرو کردن تو قلبم...همه ی اونا یادم اومد...گرچه هیش وخ فراموششون نکرده بودم... گرچه اون هنوزم پیشمه...گرچه هنوزم میبینمش...اما خاطراتی که موهای تنمو سیخ میکنه مثه سیل توی مغزم سرازیر شدن...ازت ممنونم...خیلی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از تو رضوان نازنینم...که تموم عشقی که یه آدم باید تو زندگیش داشته باشه رو به من دادی...همیشه بهشت من بودی و هستی و خواهی بود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 14:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...INSOMNIAC</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 494px; HEIGHT: 469px&quot; height=480 alt=&quot;Wistful Pistol&quot; src=&quot;http://p.horm.org/images/000459_bygfj_0.jpg&quot; width=640&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چهار شب است که چشمهايمان چوب کبريت که چه عرض کنيم تير چراغ برق ميشکانند اما نميتوانيم بخوابيم!... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همه ش هم تقصير اين وز وز هاي لعنتي* است که پس کله مان ميشنويم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چهار شب پيش کمي گوش کرديم...سه شب پيش سرمان رفت...دو شب پيش آمپرمان زد بالا و سرشان جيغ کشيديم:خفه شويد ديگر بي شعورهايِ نکبتِ (...)!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و ديشب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; از بس پس کله مان غرق سکوت بود خوابمان نمي برد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن۱:کودک که بوديم فک ميکرديم پشه ها ميروند لاي موهايمان و وقتي نميتوانند ديگر بيرون بيايند هي وز وز ميکنند و هي ميرفتيم با قيچي ميافتاديم به جان موهاي بيچاره!ما در طول زندگیمان بلا ملا زیاد سر این موها آورده ایم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن 3:فک کنم من از روي تمام ژنهاي تامي ويلهلم يه رونويسي معرکه کردم...يه الاغ ِ احمق ِ کودنِ اسبِ آبي ِ گندبکِ شپشو که هي به خودش اميد الکي ميده و اصرار داره هميشه ي خدا نيمه ي پر ليوانو ببينه...(...)!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;*منظورمان از وز وز٬وز وز پشه ها نمیباشد!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 15:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...TO RAVE</title>
<link>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 519px; HEIGHT: 409px&quot; height=480 alt=&quot;Scatterd by yesterday&quot; src=&quot;http://p.horm.org/images/000695_rzjty_0.jpg&quot; width=640&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن:ما که چیزیمان نیس...آروم ِ آروم ایم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1-ruz-badazzohr&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>1-ruz-badazzohr</dc:creator>
<guid>http://1-ruz-badazzohr.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
